نامردمی....
نمیدانم چه می خواهم خدایا
بدنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چه افسرده ست این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستن
از این مردم که تا شعرم شنیدن
به رویم چون گلی خوش بو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستن
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستن
نوشته شده توسط من در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:49