مرد دیوانه ....
ممکن است شما ازمن بپرسید چطور دیوانه شدم. این واقعه چنین
اتفاق افتاد:روزی ،مدتها پیش از آنکه خیلی از مردم متولد شوند ، من از
خوابی عمیق بیدار شدم و دیدم همه نقابهایم دزدیده شده است - من
در هفت زندگی ،هفت نقاب برای خود درست کرده و آنها را به چهره زده
بودم -بدون نقاب در خیابانهای شلوغ ،شروع به دویدن کردم و فریاد
میزدم :"دردها،دزدها،دزدهای لعنتی ."مردان و زنانی که در خیابان
بودند به من می خندید و بعضی از آنها از ترس من به درون خانهایشان
پناه می بردند .
وقتی که به یک بازار رسیدم ،نوجوانی که روی سکوی خانه ای ایستاده
بود ،شروع به گریه کرد و در حالی که به من اشاره می کرد گفت: "او
دیوانه است"من به دنبال او گشتم تا او را ببینم . خورشید صورت عریان
مرا بوسید ...روحم از عشق خورشید شعله ور شد و دیگر نقابهایم را
نخواستم . در حالی که از خود بی خود شده بودم ،گریه کنان فریاد
زدم:" رحمت باد ،رحمت باد بر کسانی که نقابهای مرا دزدیدند ."
و اینگونه بود که من دیوانه شدم.
"جبران خلیل جبران"
پی نوشت :با تشکر از دوست عزیزی که این مطلب را برام فرستاده ![]()
